حتی به پاییز فرصت تمام شدن هم نداد... در نیمه راه جانش را گرفت... حتی به درختان هم فرصت نداد تا تخت پادشاهی فصل ها را لمس کنند... به یک باره خشکشان کرد...
خشک مثل من.... مثل... تو... دنیای بی رحمیست... دنیایی که من با این همه بی تجربگی و شناختِ اندکم به آن پی برده ام... نمیخواهمش... به چه قیمتی باید زیست؟! از زیستن چه می خواهی به ما بیاموزی؟ درد را؟!؟؟؟ نمیفهمم... در مغز کوچک من نمیگنجد پروردگارا تو بگو چه هدفی از خلقت این موجود دوپا داشتی!!!؟
خسته ام... کاش مثل آنها به خواب فرو میرفتم... به خوابی بدور از تشویش، دلهره، نگرانی.... در پی آزامش....
برچسب: سرمای استخوان سوز,فیلم سرمای استخوان سوز,
نویسنده: حسین محمدی